«بزت را بکش!!»

روزگاری مرید ومرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند وتا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. نا گهان از دور نوری دیدند وبا شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می کند.آن ها آن شب را مهمان او شدند. واو نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها داد تا گرسنگی را رفع کنند.

روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند
درمسیر، مرید همواره در فکرآن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک می کردند،تا این که به مرشد خود قضیه را گفت.مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد:"اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش!".

مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت وبرگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت واز آن جا دور شد….

سال های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بجه هایش چه آمد.
روزی از روزها مرید ومرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود.سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند.صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم و حشم فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد، و دستور داد به آن ها لباس جدید داده و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند. پس از استرا حت آن ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون آن ها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح حال خود این گونه بیان نمود:

سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می کردیم. یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم.ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند.فرزند بزرگ ترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد ودیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از مدتی با آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم.

مرید که پی به راز مسئله برده بود از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود….

نتیجه گیری

هر یک از ما بزی داریم که اکتفا به آن مانع رشدمان است،
و باید برای رسیدن به موفقیت و موقعیت بهتر آن را فدا کنیم.

. . .

هیچ چیز غیر ممکن نیست

باور

می گفت:

همه آدم ها درد دارند،حتماْکه نباید جای زخم هایشان را به شما نشان دهند تا باورتان بشود...

موفقیت

 

از رویا تا واقعیت

 

سنگ صبور

درپاسخ نومیدی برخی از کنکوری های عزیز

این سرشت زندگی وطبیعت است که درست قبل از یک گشایش٬همه چیز واقعا تیره وتار به نظرمی رسد!مگرسردترین وتاریک ترین لحظه ی شب ٬درست قبل از سپیده دم قرار نگرفته است؟مگر آب جویباران درست درلحظه ی قبل از جابه جائی سنگی که درمسیرش قرار دارد٬بیش ترین فشار را تحمل نمی کند؟ مگر یک مادر قبل از به دنیا آوردن فرزند بیش ترین سختی را پشت سر نمی گذارد؟

یکی از سنگ های بزرگی که سدراه درکنکور می باشد٬سنگ بی صبری ونومیدی است .بعد از مدت ها درس خواندن وقتی درچند قدمی موفقیت قرارداریم ٬نومیدی به وجودمان چنگ می زندوما برای این نومیدی دلایلی داریم.«نرسیدم»٬«گیج شدم» ٬«فراموش کردم»٬«برنامه ها قاطی شدند»٬«نمی توانم ٬«...»این همه به خاطر آن است که از سرشت زندگی وطبیعت غافلیم.

اگر به ندای طبیعت گوش بسپاریم ٬به ما می گوید:سرشت زندگی این است که درراه هر هدفی گام برداریم ٬درست قبل از به آغوش کشیدن شاهدموفقیت٬همه چیز تیره وتار به نظر می رسدشاید نومیدی ما به دلیل سرشت زندگی است .

شاید وقتی احساس نومیدی می کنیم فقط به دلیل آن است که در نزدیکی هدف قرار گرفته ایم٬شایدباید به خود بگوئیم :«انگار هیچ چیزدرست پیش نمی رودواین می تواند بدین معنی باشدکه بعد از تلاش های بسیار بالاخره من٬به یک قدمی هدف رسیده ام»شاید اگر دراین لحظات مونس وهمدمی جز سنگ صبورمان نجوییم ونگذاریم آتش بی صبری ٬برزندگیمان چیره شود٬چیزی تا موفقیت باقی نمانده است.

به قول حافظ:

این که پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت

اجر صبری است که در کلبه ی احزان کردم

هم دردها

دردها فراموش می شوند٬ اما هم دردها هرگز